مطالب متفاوت‌‌‌‌‌‌‌تر "کودکان طلایی" را در  کانال تلگرام  و  کانال آپارات  دنبال کنید

هوش و خلاقیت مشترک سنین

تاثیر بازی و اسباب بازی بر هوش کودک

تاثیر بازی و اسباب بازی بر هوش کودک

بازی و اسباب‌بازی چه تأثیری بر رشد کودکان دارد؟   امروزه، بازی به عنوان یکی از عوامل مهم در آماده‌سازی کودک به منظور نقش‌پذیری در آینده به شمار می‌آید و علاوه بر این که عامل تخلیه انرژی اضافه کودک و آرام نگاه داشتن او است، در تندرستی روحی، روانی، و رشد تفکر و تخیل کودک نیز نقش دارد و به ویژه در هفت سال اول زندگی کودک از نقش آموزشی غیرمستقیم برخوردار است. بازی یکی از اساسی‌ترین جنبه‌های زندگی کودک محسوب می‌شود و در واقع به کودک این فرصت را می‌دهد تا خود را برای ورود به دنیای بزرگسالی آماده کند. از این لحاظ شرایط محیطی بازی، آزادی کودک در بازی، نوع اسباب‌بازی مورد استفاده و مدت زمانی که صرف بازی می‌کند، اهمیت بسیار شایانی در روند رشد شخصیت و آموزش‌های تربیتی کودک دارد. بازی و اسباب‌بازی برای کودکان بسیار مهم است. به طوری که آنها بیشترین ساعات بیداری خود را به بازی و فعالیت می‌پردازند. انتخاب اسباب‌بازی مناسب برای کودکان در هر سنی به جهت پرورش تفکر، تخیل و سرگرمی و لذت و مهم‌تر از همه یادگیری کودک و آشناسازی او با مفاهیم و دنیای پیرامون، بسیار حایز اهمیت است. به نظر کارشناسان، اگر اسباب‌بازی‌های کودک به دقت انتخاب شود موجب بالا رفتن کیفیت بازی و رشد شخصیت کودک می‌شود. اسباب‌بازی‌های آموزشی، نقش مهمی در رشد کودکان پیش دبستانی دارند زیرا موجب بالا رفتن هوش، مهارت‌های اجتماعی و همچنین رفتارهای احساسی کودکان می‌شوند. اسباب‌بازی در کنار سایر بازی‌ها در رشد و خلاقیت کودکان نقش به سزایی را ایفا می‌کند. مادران از ابتدای دوران شیرخوارگی از طریق اسباب‌بازی‌هایی مثل «جغجغه» با رنگ‌های درخشان و براق می‌توانند موجب تحریک حواس پنج‌گانه کودک شوند. بازی‌هایی مثل «دالی موشه» و «قایم موشک» در تقویت هوش و خلاقیت کودکان موثرند. در انتخاب اسباب‌بازی باید به سن کودک توجه شود. اگر اسباب‌بازی مطابق با سن کودک برای او خریداری شود، بالا بردن قدرت تفکر و خلاقیت او کمک شایانی خواهد کرد. اسباب‌بازی‌های آموزشی مثل کره هوش، جورچین‌ها و خانه‌سازی برای کودکان یک سال به بالا مناسب است و از سه سالگی به بعد نقش اسباب‌بازی‌هایی مانند عروسک، ماشین، تفنگ و بازی‌های تقلیدی مثل خاله‌بازی می‌تواند قوه تخیل کوک را افزایش دهند. انجام بازی‌های هوش و طرح معما، برای به کارگیری فکر کودک، باعث می‌شود تا کودک قوه فکر و تخیل خود را به کار بیندازد، جوانب مختلف مسأله را در نظر بگیرد و سعی در حل مسأله کند. کودکی که مسایل مختلفی را به شکل بازی یا معما حل می‌کند، در برخورد با مسایل زندگی، مسایل علمی و غیره به همین شکل عمل می‌کند زیرا که یاد گرفته است که مسأله را از زاویه‌های مختلف نگاه کند و راه حل مناسب برای آنها بیابد. این موضوع نقش زیادی در تقویت اراده و نگرش مثبت کودک به مسائل مختلف دارد و در رشد هوش او نیز موثر است. کودکان در سه سال اول زندگی به سرعت علاقه خود را به یک نوع اسباب‌بازی از دست می‌دهند و در این سنینه به اسباب‌بازی‌های متنوع و زیاد نیاز دارند. در این سن هر نوع وسیله‌ای می‌تواند برای کودک اسباب‌بازی باشد، حتی یک در قابلمه. والدین باید توجه داشته باشند که گاهی یک اسباب‌بازی ساده که شباهت به چیز خاصی ندارد قوه خلاقیت کودک را بیشتر تحریک می‌کند. به عنوان مثال اگر یک تکه چوب در اختیار کودک باشد کودک آن را به جای عصا، شمشیر، تفنگ، اسب و غیره به کار می‌برد، در حالی که وقتی از یک شمشیر پلاستیکی استفاده می‌کند این قابلیت‌ها را ندارد. در طبیعت منبع بی‌زوال و بی‌انتهایی از اسباب‌بازی برای کودکان وجود دارد، مانند بازی با آب، شن، چوب، برگ و بسیاری منابع بی‌خطر دیگر که موجب رشد جسمی، عاطفی، شخصیتی و ذهنی کودک می‌شود و زمینه بروز خشونت را در وی بسیار کاهش می‌دهد. در بیشتر مواقع کودک دلیل بازی کردن خود را نمی‌تواند بیان نماید ولی نمی‌تواند بدون بازی کردن زندگی کند. امروزه ثابت شده است، کودکانی که به درستی و اندازه کافی در دوران کودکی بازی نکرده‌اند از رشد ذهنی و اجتماعی درستی برخوردار نیستند. اگرچه میل به بازی در سنین بالا کم کم کاهش پیدا می‌کند و کارهای روزمره زندگی و مسئولیت‌ها جای آن را می‌گیرد، اما اعتقاد روان‌شناسان بر این است که انسان تا پایان عمر تمایل به بازی و تجربه کردن دوباره دوران کودکی خود را دارد.    

بهرهٔ هوشی (IQ) چیست؟

بهرهٔ هوشی (IQ) چیست؟

بهرهٔ هوشی (IQ) چیست؟   بهرهٔ هوشی (intelligence quotient; IQ) مقیاسی است که از یکی از چند تست استاندارد شدهٔ مختلف طراحی شده برای ارزیابی هوشیاری به دست آمده است. با استفاه از تست‌های پیشرفتهٔ IQ، مقیاس میانگین در یک گروه بر عدد ۱۰۰ و میزان انحراف استاندارد (standard deviation; SD) بر عدد ۱۵ تنظیم می‌شود. امروزه برخلاف گذشته، تقریباً در تمام تست‌های IQ امتیازهای ۱۵ IQ برای هر انحراف استاندارد رعایت می‌شود. تقریباً ۹۵% از مردم اجتماع امتیاز بین دو SD از حد متوسط دارند یعنی IQ آنها بین ۷۰ تا ۱۳۰ است.   نشان داده شده است که مقیاس‌های IQ با عواملی مانند میزان بروز یا شیوع بیماری‌ها، مرگ و میر، وضعیت اجتماعی والدین، و تا حد چشمگیری با IQ والدین ارتباط دارند. با وجودی که تقریباً از یک قرن پیش دربارهٔ ارتباط میان IQ و توارث بررسی شده است، در زمینه اهمیت تأثیر توارث اختلاف نظر وجود دارد و هنوز هم مکانیسم‌های توارث مورد بحث هستند. این که آیا تست‌های IQ از دقت کافی برای تعیین میزان هوش برخوردارند یا نه نیز مورد بحث است. IQ می‌تواند تا حدودی در طول دوران کودکی تغییر کند. عوامل محیطی و ژنتیکی از نقش مهمی در تعیین IQ برخوردار هستند. عوامل فیزیولوژیک عصبی متعدد با هوشیاری انسان ارتباط دارند که ازجمله آنها می‌توان نسبت وزن مغز به وزن و اندازهٔ بدن و میزان فعالیت بخش‌های مختلف مغز را نام برد. اندازه و شکل لوب‌های پیشانی مغز، مقدار خون‌رسانی و فعالیت شیمیایی لوب‌های مزبور، مقدار کل مادهٔ خاکستری مغز، ضخامت تام قشر مغز و سرعت متابولیک گلوکز از عوامل اختصاصی موثر بر هوشیاری هستند. سلامتی از عواملی است که در زمینه درک تفاوت‌های مقیاس‌های تست IQ و سایر معیارهای توانایی شناختی اهمیت دارد. عوامل متعددی می‌توانند به ویژه در صورتی که در دوران بارداری و کودکی که مغز، در حال رشد و سدّ خونی ـ مغزی از تأثیر کمتری برخوردار است روی دهند منجر به بروز اختلال شناختی قابل ملاحظه شوند. چنین اختلالی ممکن است گاهی به شکل دایمی درآید و گاهی بعدها به طور نسبی یا کامل، در اثر رشد جبران شود. در کشورهای توسعه یافته، سیاست‌های بهداشتی متعددی در ارتباط با موادغذایی و سمومی که بر عملکرد شناختی تأثیر می‌گذارند اعمال می‌شود که ازجمله می‌توان به قوانین مربوط به تقویت برخی فرآورده‌های غذایی و قوانین تثبیت سطوح ایمن آلاینده‌ها (مانند سرب، جیوه و ارگانوکلرایدها) اشاره نمود. بهبود تغذیه و سیاست اجتماعی به طور عمومی در افزایش IQ در سراسر جهان نقش دارد.   نکته پژوهشگران معتقدند که اندازه‌گیری هوشیاری در سنین پایین، عامل پیش‌بینی‌کنندهٔ مهمی در زمینه تفاوت‌های سلامتی و مرگ و میر در سنین بالاتر به شمار می‌آید.   تست IQ اغلب به دلیل توانایی پیش‌بینی میزان کارآیی شغل آینده فرد، آسیب‌شناسی اجتماعی، یا موفقیت‌های تحصیلی مورد استفاده قرار می‌گیرد. نسبت تقریباً ثابت میان سن حقیقی (سن تقویمی) و سن عقلی را بهرهٔ هوشی (ضریب هوشی یا هوش‌بهر؛ IQ) می‌نامند. این آزمون و معادلهٔ منتج از آن مبنای تمام ارزیابی‌ها و سنجش مهارت‌های ذهنی قرار گرفت. برای تعیین ضریب هوشی، سن عقلی فرد را بر سن حقیقی یا تقویمی او تقسیم و حاصل تقسیم را در عدد ۱۰۰ ضرب می‌کنند. به عنوان مثال برای محاسبهٔ ضریب هوشی یک کودک ۴ ساله با سن عقلی ۲ سال، حاصل تقسیم عدد ۲ بر عدد ۴، یعنی ۵/۰ را در عدد ۱۰۰ ضرب می‌کنند و در نتیجه، ضریب (بهره) هوشی این کودک، ۵۰ خواهد بود. ضریب هوشی فردی که سن حقیقی وی ۱۲ سال و سن عقلی او نیز ۱۲ سال است، ۱۰۰ ×  یعنی ۱۰۰ خواهد بود. در بررسی‌های آماری و تحقیقات تجربی دیده می‌شود که افراد را به دو دسته پر هوش و کم هوش تقسیم نمی‌کنند. توزیع هوش نیز مانند قد یا وزن افراد بر روی منحنی معروف به منحنی طبیعی (normal curve) قرار دارد، به این معنی که بیشتر افراد در قسمت وسط منحنی و تعداد کمتری از آنها در دو قسمت منحنی قرار دارند. اکثریت واقع در وسط منحنی طبیعی را «عادی» و افراد واقع در دو طرف منحنی را «کمتر برخوردار» و «بیشتر برخوردار» می‌نامند. در منحنی توزیع هوش، افراد دارای ضریب هوشی ۹۰ تا ۱۱۰ را عادی و دارای هوش متوسط؛ افراد با ضریب هوشی کمتر از آن را به ترتیب، کند، کم هوش یا عقب مانده و افراد دارای ضریب هوشی بالاتر از ۱۱۰ را سرآمد یا نابغه می‌خوانند. حدود ۶۴ درصد افراد هر جامعه، هوش متوسط دارند و فقط ۲ درصد افراد را می‌توان فوق‌العاده پر هوش و ۲ درصد را بسیار کم هوش دانست. بنابر یک تقسیم‌بندی دیگر، افراد دارای ضریب هوشی ۹۰ تا ۱۱۰ را عادی، افراد با ضریب هوشی ۱۱۰ تا ۱۲۰ را بالاتر از طبیعی، افراد دارای ضریب هوشی ۱۲۰ تا ۱۳۰ را باهوش، افراد با ضریب هوشی ۱۳۰ تا ۱۴۰ را تیزهوش و افراد دارای ضریب هوشی بالاتر از ۱۴۰ را نابغه می‌دانند.   در سال ۱۸۶۹، فرانسیس گالتون انگلیسی در کتاب خود، به نام «نبوغ ارثی» این نظریه را مطرح کرد که توانایی‌های ذهنی انسان قابل اندازه‌گیری اتس. بر اساس این نظریه، بینه و سیمون، آزمونی را برای اندازه‌گیری هوش طراحی کردند که بر تعریف زیر استوار است:   در مفهوم هوش، استعداد فکری بنیادینی وجود دارد. این استعداد فکری، توان داوری است و می‌توان آن را "حس خوب"، "حس عملی"، "قریحه" و "استعداد فکری فرد برای تطبیق با محیط" نامید. بنابراین، خوب داوری کردن، خوب درک کردن و خوب استدلال کردن فعالیت‌های اساسی هوش‌اند (بینه و سیمون، ۱۹۰۵). آزمون سیمون و بینه مجموعه‌ای از مسائل است که از کودک انتظار می‌رود بدون استفاده از یادگیری‌های قبلی یا حافظه طوطی‌وار، و با یاری گرفتن از نیروی داوری و استدلال خویش، از پس حل آنها برآید، گرچه در این باره که آیا می‌توان از کودک، یا هر فردی، انتظار داشت که مستقل از پیشینه اطلاعاتی خویش به پرسش‌هایی پاسخ صحیح بدهد جای پرسش و تأمل است. در هر حال، بینه دریافت که نسبت سن عقلی کوک به سن حقیقی‌اش تقریباً در تمام مراحل رشد او ثابت است. برای مثال، کودکی که در چهار سالگی سن عقلی او دو سال است، به احتمال زیاد در هشت سالگی سن عقلی او چهار سال نشان می‌دهد، یعنی سن عقلی این کودک، در برابر سن عقلی کوک «بهنجار»، همواره نسبت یک به دو خواهد بود.

هوش چیست؟ باهوش به چه کسی گفته می‌شود؟

هوش چیست؟ باهوش به چه کسی گفته می‌شود؟

هوش چیست؟    برای واژهٔ هوش (intelligence) معانی مختلفی ازجمله توانایی اندیشهٔ انتزاعی (اندیشهٔ تجریدی؛ abstract thought)، درک، برقراری ارتباط، استدلال، یادگیری، برنامه‌ریزی، هوشیاری عاطفی (و هوش هیجانی یا احساسی) و حل مسئله قایل شده‌اند. («انتزاع» در لغت به معنی جدا کردن، گرفتن و در آوردن جزیی از کلّ است و به فرآیند یا نتیجهٔ تعمیم بخشیدن با کاهش محتوای اطلاعاتی یک مفهوم یا پدیدهٔ قابل مشاهده به منظور حفظ اطلاعات برای منظور خاص گفته می‌شود و مفهوم یا ایده‌ای است که وابسته به هیچ نمونه خاصی نباشد. شعرا از انتزاع، برای پنهان کردن منظور خود استفاده می‌کنند و در واقع، بعضی از شعرها را با ابهام بیان می‌دارند. «تجرید» عبارت است از فرآیند اختصار، فشرده‌سازی و تلخیص اطلاعات از طریق شناسایی، استخراج و سپس جداسازی و پنهان‌سازی جزئیات از کلیات.   باهوش به چه کسی گفته می‌شود؟ به طور کلی می‌توان تعاریفی را که به وسیله روان‌شناسان برای هوش ارائه شده است به سه گروه تربیتی (تحصیلی)، تحلیلی و کاربردی تقسیم کرد. به اعتقاد روان‌شناسان تربیتی، «هوش» کیفیتی است که مسبب موفقیت تحصیلی می‌شود و از این‌رو، نوعی استعداد تحصیلی به شمار می‌رود؛ کودکان باهوش نمره‌های بهتری در دروس خود می‌گیرند و پیشرفت تحصیلی چشم‌گیری نسبت به کودکان کم هوش دارند. مخالفان این دیدگاه معتقدند کیفیت هوش را نی‌توان به نمره‌ها و پیشرفت تحصیلی محدود کرد زیرا موفقیت در مشاغل و نوع کاری که فرد قادر به انجام آن است و به گونه کلی، پیشرفت در بیشتر موقعیت‌های زندگی به میزان هوش بستگی دارد. بنابر اعتقاد نظریه‌پردازان تحلیلی، هوش، توانایی استفاده از پدیده‌های رمزی و یا قدرت و رفتار موثر و یا سازگاری با موقعیت‌های جدید و یا تشخیص حالات و کیفیات محیط است. شاید بهترین تحلیلی هوش به وسیله «دیوید وکسلر» روان‌شناس آمریکایی پیشنهاد شده است که بیان می‌دارد: «هوش، یعنی تفکر عاقلانه، عمل منطقی و رفتار موثر در محیط».   در تعاریف کاربردی، هوش پدیده‌ای است که از طریق تست‌های هوش سنجیده می‌شود و شاید عملی‌ترین تعریف هوش نیز همین باشد. هوش هیجانی (هوش عاطفی یا هوش احساسی)، بخش مهمی از هوش است که توانایی شناخت، درک و تنظیم هیجان‌ها (احساسات) و استفاده از آنها در زندگی را شامل می‌شود.   هوارد گاردنر فرضیه بحث‌انگیزی از هوش ارائه داد که تفکرات سنتی راجع به بهرهٔ هوشی را درهمن ریخت. او هفت شکل مختلف از دانش معرفی کرد که به نظر وی تصویر جامع‌تری از هوش به دست می‌دهند. او علاوه بر دو شکل معمول هوش، یعنی «هوش زبانی» و «هوش منطقی ـ ریاضی»، پنج نوع دیگر شامل «هوش هندسی یا فضایی» (توانایی شناخت راه در یک محیط، ایجاد تصویر ذهنی از واقعیت و تغییر بی‌درنگ و آسان آن)، «هوش موسیقیایی یا آهنگین» (توانایی درک و ایجاد الگوهای آهنگین و نواختی)، «هوش جسمانی ـ حرکتی» (حرکت جنبشی مناسب ـ مهارت عضلانی)، «هوش میان فردی» (توانایی درک دیگران، احساسات، انگیزه‌ها و نحوه تعامل آنها با یکدیگر) و «هوش درون فردی» (توانایی درک و شناخت خویشتن، ایجاد حس خودشناسی یا آگاهی به هویت و ماهیت خود) را معرفی نمود. گاردنر معتقد بود که ما با توجه به دو شکل اول هوش، سایر توانایی‌های ذهنی بشر را نادیده می‌گیریم و فقط بخشی از توانمندی کلی ذهن انسان را مدنظر قرار می‌دهیم. علاوه بر این، او نشان داد که تعریف سنتی ما به «فرهنگ» محدود می‌شود. رابرت استرنبرگ (۱۹۸۵، ۱۹۸۸) نیز به صورتی مشابه و بنیادین دنیای اندازه‌گیری سنتی هوش را تکان داده است. استرنبرگ در دیدگاه «سه گانه» خود راجع به هوش، سه نوع «هوشمندی» ارائه داد:   توانایی برای تفکر تحلیلی جزء به جزء توانایی تجربی برای تفکر خلاق و ترکیب خردمندانه تجارب مجزا و متفاوت توانایی بافتی یا زمینه‌ای: «فن شهر زیستی» که فرد را قادر می‌سازد تا «بازی مدیریت محیط (دیگران، موقعیت‌ها، نهادها، بافت‌ها) را بازی کند». استرنبرگ استدلال کرد که قسمت عمدة تئوری روان‌سنجی به سرعت ذهن مربوط می‌شود و پژوهش خود را به آزمون‌هایی اختصاص داد که بصیرت، حل مسئة واقعی، شعور، ایجاد تصویر وسیع‌تر از اشیا و سایر امور عملی را می‌سنجند و به موفقیت در زندگی بسیار نزدیک‌اند.   سرانجام، اثر دانیل گلمن به نام هوش عاطفی (۱۹۹۵) در تلاشی دیگر به منظور یادآوری انحراف تعاریف و آزمون‌های هوش سنتی، به طور منطقی احساس را به جای کارکرد فکری قرار می‌دهد. حتی مدیریت چند احساس اصلی ـ خشم، ترس، لذت، عشق، نفرت، شرم و غیره ـ نیازمند پردازش مؤثر ذهنی یا شناختی است. گلمن در بحث بیشتر استدلال می‌کند که «ذهن عاطفی بسیار حساس‌تر و سریع‌تر از ذهن عقلی است و حتی بدون یک لحظه درنگ و بدون اینکه بداند چه می‌کند، دفعتاً واکنش نشان می‌دهد. این سرعت از واکنش آگاهانه و تحلیلی که نشانة ذهن متفکر است، جلوگیری می‌کند» نوع ششم و هفتم هوش مورد نظر گاردنر (میان و درون فردی) نیز حاکی از پردازش عاطفی است، اما گلمن عاطفه را در بالاترین سطح سلسله مراتب توانایی‌های انسان قرار می‌دهد. با افزایش مفاهیم و اشکال مختلف هوش به وسیله گاردنر، استرنبرگ و گلمن، راحت‌تر می‌توانیم به رابطة بین هوش و یادگیری زبان دوم پی ببریم. در تعریف سنتی، هوش با موفقیت در یادگیری زبان دوم چندان ارتباطی ندارد یا به عبارت دیگر، افراد، صرف‌نظر از میزان بهره هوشی خود (با بهره‌های هوشی متفاوت) در یادگیری زبان دوم موفق بوده‌اند. اما گاردنر ویژگی‌های مهم دیگری را به مفهوم هوش اضافه می‌کند، ویژگی‌هایی که می‌توانند در موفقیت زبان دوم، نقش مهمی داشته باشند. هوش آهنگین می‌تواند سهولت نسبی درک و تولید الگوهای آهنگ یک زبان توسط برخی زبان‌آموزان را توجیه کند. حالت جسمانی ـ حرکتی پیش از این در ارتباط با یادگیری واج ـ آواشناسی زبان بحث شده است. اهمیت هوش میان فردی در فرآیند ارتباطی کاملاً مشهود و واضح است. حتی شاید بتوان با گمانه‌زنی مشخص کرد که هوش هندسی به خصوص «تشخیص راه یا جهت‌یابی» تا چه حد می‌تواند آموزنده فرهنگ دوم را در رشد بی‌دردسر در یک محیط جدید یاری دهد. توانایی‌های تجربی و بافتی مدنظر استرنبرگ، مؤلفه‌های «استعداد» را روشن می‌سازد، استعدادی که برخی افراد در یادگیری سریع، مؤثر و بی‌دردسر زبان دارند. در نهایت، EQ (بهره عاطفی) که به وسیله گلمن معرفی شد، احتمالاً در توجیه موفقیت یادگیری زبان دوم، هم در اتاق درس و هم در بافت‌های فاقد آموزش، بسیار مهم‌تر از هر عامل دیگر است. اخیراً مؤسسات آموزشی هوش هفت‌گانه مورد نظر گاردنر را در انواع مختلف یادگیری مدرسه محور به کار برده‌اند. به عنوان مثال، توماس آرمسترانگ (۱۹۹۳، ۱۹۹۴)، توجیه معلمان و دانش‌آموزان را به «هفت شکل هوشمندی» معطوف کرد و آموزگاران را در فهم این مطلب که هوش زبانی و منطقی ـ ریاضی تنها راه عملی موفقیت نیست، یاری رساند. بهره هوشی بالا در نگاه سنتی شاید تضمین‌کنندة نمرات تحصیلی بالا باشد، اما تعیین‌کنندة موفقیت در کار و کسب، خرید و فروش، هنر، برقراری ارتباط، مشاوره یا آموزش نیست. چندی پیش اولر در یک مقاله، صریحاً نشان داد که هوش ممکن است مبتنی بر زبان باشد. «شاید زبان فقط یک پیوند حیاتی در جنبه اجتماعی پیشرفت فکری نباشد، بلکه خود شالوده هوش باشد». طبق نظر اولر، مباحث ژنتیک و عصب‌شناسی «رابطه‌ای عمیق و حتی نوعی یگانگی را میان هوش و استعداد زبانی نشان می‌دهد». نتایج فرضیه اولر راجع به یادگیری زبان دوم جال توجه است. هم یادگیری زبان اول و هم یادگیری زبان دوم باید با عمیق‌ترین مفاهیم معنی مرتبط باشند. بنابراین، یادگیری مؤثر زبان دوم، اشکال سطحی زبان را با تجارب پر معنی پیوند می‌دهد. تقویت این پیوند ممکن است به چند صورت در واقع یک عامل هوش باشد. مسایل زیادی را می‌توان از درک اصول یادگیری که در اینجا ارائه شده‌اند و نیز راه‌های مختلف درک چیستی هوش، نتیجه‌گیری کرد. برخی از جنبه‌های یادگیری زبان ممکن است مستلزم فرآیند شرطی شدن باشد؛ جوانب دیگر شاید نیازمند فرآیند شناختی هدفمند باشد؛ برخی جنبه‌های دیگر ممکن است به امنیت زبان‌آموزان در تعامل آزادانه و مشتاقانه با یکدیگر وابسته باشد. هرکدام از این جنبه‌ها حایز اهمیت است، اما هیچ ترکیب سازگاری تئوری وجود ندارد که تمام بافت‌های یادگیری زبان دوم را دربرگیرند. هر معلم باید یک فرآیند تقریباً درون‌یافتی را برای تشخیص بهترین ترکیب تئوری جهت تحلیل آگاهانه بافت خاص مدنظر اتخاذ کند. درک منسجم شایستگی و نقاط ضعف و قوت هر تئوری یادگیری، این درون‌یافت را کامل‌تر می‌کند. تحقیقات جدید دربارهٔ فعالیت مغز انسان نشان می‌دهد که بهرهٔ احساسات و هیجانات (emotional quotient; EQ) نسبت به بهره هوشی (intelligent quotient; IQ) معیار واقعی‌تری برای سنجش موفقیت انسان به شمار می‌آید.   به عبارت دیگر، بهره‌ای احساسات و هیجانات یا هوش احساسی، تعیین‌کننده کامیابی انسان در زندگی شخصی، شغلی و اجتماعی است و نه بهرهٔ هوشی (IQ). بررسی‌ها نشان داده است که عوامل کامیابی افراد برجسته، ناشی از احساسات مثبت (+EQ) است که این افراد در خود ایجاد می‌کنند و برعکس، افراد ناموفق کسانی هسند که احساسات منفی (-EQ) را در خود پرورش می‌دهند. این عوامل احساسی مثبت عبارتند از احساس عزت نفس، خویشتن‌پذیری، مسئولیت‌پذیری، آرمان‌داری، برنامه‌ریزی ذهن، مثبت‌اندیشی، رویاپردازی، الهام گرفتن، تغییرپذیری، خوش‌رویی، ماجراجویی، بردباری و...   ازجمله احساسات منفی می‌توان بدبینی، ترس از شکست، اضطراب، احساس ناتوانی، فرار از پذیرش مسئولیت، احساس عدم امنیت و... را نام برد. به فردی «باهوش» گفته می‌شود که دارای میزان بالا یا رضایت‌بخشی از هوشیاری و ظرفیت ذهنی باشد و از قضاوت مناسب یا تفکر دقیق و سلیم بهره‌مند باشد. در سنجش‌های سنتی‌تر تیزهوشی، افرادی که میزان ضریب هوشی (هوش بهر؛ IQ) آنها از حد مشخصی بیشتر باشد، «تیزهوش» نامیده می‌شوند. این حد مشخص در نمونه‌گیری‌های مختلف با توجه به نوع آزمون و جامعه آماری که ضریب هوشی به شکل نسبی با آن مورد مقایسه قرار می‌گیرد متفاوت است. تیزهوشی، مجموعه‌ای از استعدادها، ویژگی‌های شخصیتی، و الگوهای رفتاری است و به معنای وسیع، به ویژگی برجسته‌ای گفته می‌شود که بالاتر از مفهوم صِرف هوش‌بهر (IQ) قرار دارد. آزمون‌هایی که برای سنجش میزان تیزهوشی ساخته شده‌اند، تنها بخشی از مفهوم تیزهوشی را می‌سنجند. تشخیص، روان‌سنجی و ساختار تیزهوشی محل بحث و اختلاف و حوزه‌ای در حال پیشرفت است. غالباً معیارهای معینی نظیر توانایی حل مسأله، استدلال، قدرتِ حافظه و مانند آن را تعیین‌کنندهٔ هوش در هر فرهنگی می‌دانند. دانشمندانی نظیر بری (۱۹۷۴) شدیداً با این عقیده مخالف‌اند. آنها طرفدار نسبی‌گرایی فرهنگی هستند. از این دیدگاه، مفهوم هوش از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوت است. برای مثال استرنبرگ (۱۹۷۴) نشان داد که مهارت‌های هماهنگی در جوامع بدوی و نانویسا برای زندگی این جوامع بسیار ضروری به شمار می‌آیند و به عنوان معیاری برای سنجش میزان هوش افراد به کار می‌رود. (مثلاً آن دسته از مهارت‌های حرکتی که برای تیراندازی با تیر و کمان لازم است). با این حال این مهارت‌ها برای اکثر مردم جوامع باسواد و پیشرفته‌تر هیچ رابطه‌ای باهوش ندارند. در فرهنگ‌های غربی، هوش را اغلب توانایی فرد در حل مسایل دشوار و تفکر خلاق می‌دانند. در حالی که در بسیاری از فرهنگ‌های غیرغربی هوش تا حد زیادی تحت شرایط اجتماعی بررسی می‌شود. در این گونه فرهنگ‌ها میزان نقش‌پذیری فرد در مسئولیت‌های اجتماعی، همکاری با دیگران و مهارت در ایجاد روابط بین فردی به عنوان معیاری برای سنجش هوش در نظر گرفته می‌شوند.   هوش به طور سنتی از نظر توانایی‌های زبانی و منطقی ـ ریاضی تعریف شده است. تصور ما از IQ (بهرهٔ هوشی) بر چند نسل آزمایش این دو حوزه مبتنی است که از پژوهش آلفرد بینه در اوایل قرن بیستم نشأت می‌گیرد. به نظر می‌رسد موفقیت در مؤسسات آموزشی و به طور کلی در زندگی به بهرهٔ هوشی وابسته است. از دیدگاه الگوی یادگیری هدفمند اوسوبل، بی‌شک هوش بالا متضمن فرآیند بسیار مؤثر به یادسپاری اقلام است که به خصوص در ایجاد سلسله مراتب مفهومی و حذف سامان‌مند سلسله مراتبی که مفید نیستند، ثمربخش است. سایر روانشناس‌های شناختی به صورتی پیچیده‌تر به فرآیند حافظه و سیستم به یادآوری پرداخته‌اند. در درک ارتباط میان هوش با یادگیری زبان دوم، آیا می‌توان به سادگی چنین گفت که یک فرد «باهوش» می‌تواند در یادگیری زبان دوم موفق‌تر باشد، صرفاً به این دلیل که هوش بیشتری دارد؟ به هرحال، ظاهراً بزرگ‌ترین مانع در یادگری زبان دوم به مسئله حافظه برمی‌گردد، به طوری که فقط اگر بتوان تمام چیزهایی را که تدریس یا شنیده می‌شود، به خاطر سپرد، می‌توان در یادگیری زبان بسیار موفق بود. به نظر می‌رسد «بهرهٔ هوشی یادگیری زبان» ما پیچیده‌تر از اینها باشد. تمام افرادی که خود را بسیار باهوش می‌دانند، الزاماً متفکران خوبی نیستند. آنان در «دام هوش» گرفتارند. این دام جنبه‌های بسیار دارد، که در اینجا فقط به دو مورد از آنها اشاره می‌کنیم: شخص بسیار باهوش می‌تواند دربارهٔ موضوعی عقیده‌ای را بپذیرد و از هوش خود جهت دفاع از این عقیده استفاده کند. این شخص هرچه باهوش‌تر باشد بهتر می‌تواند از عقیده‌اش دفاع کند. هرچه دفاع از عقیده بهتر باشد، شخص نیاز کمتری به انتخاب‌های دیگر پیدا می‌کند، یا به حرف دیگری گوش می‌دهد. اگر شما خود را محق بدانید، چرا باید این کار را بکنید؟ در نتیجه، بسیاری از ذهن‌های بسیار باهوش در دام فکرهای ضعیف می‌افتند؛ زیرا قادرند از این فکرها دفاع کنند. جنبه دوم دام هوش، آن است که شخص با این اندیشه بزرگ می‌شود که خود را از اطرافیانش باهوش‌تر می‌داند (شاید هم این تصور درست باشد)، می‌خواهد بیشترین سود ممکن را از هوش خود ببرد. سریع‌ترین و مطمئن‌ترین راه برای سود بردن از هوش «اثبات اشتباه دیگران» است. یک چنین سیاستی فوراً نتیجه می‌دهد و برتری شما را محرز می‌سازد. سازنده بودن، پاداش کمتری دارد؛ زیرا ممکن است سال‌ها کار لازم باشد تا مؤثر بودن عقیده‌ای آشکار گردد. بنابراین، بدیهی است انتقادی و مخرب بودن، کاربرد بسیار خوشایندتری برای افراد باهوش است.

تاثیر اسمارتیز بر هوش کودکان

تاثیر اسمارتیز بر هوش کودکان

دراژه از ترکیب چند لایه شربت شکر و ژلاتین همراه مواد رنگی و نوعی واکس براق کننده تهیه می شود که اگر مواد رنگی آن زیاد و غیرمجاز باشد، می تواند برای افراد بویژه کودکان، زنان باردار و سالمندان خطرناک باشد و با اختلال در عملکرد دو عضو سم زدای بدن یعنی کبد و کلیه، زمینه بروز سرطان این اعضا را فراهم سازد.

لطفا استعداد کودک خود را پیدا کنید

لطفا استعداد کودک خود را پیدا کنید

تصور می‌کنید کودک شما یک نابغه است؟ من فکر می‌کنم همین طور باشد و امیدوارم همه‌ی والدین این نظر را در مورد کودک خود داشته باشند. ممکن است کودک شما استعدادهای چند‌گانه‌ای داشته  باشد که سیستم آموزشی تنها بتواند یکی از این استعدادها را شناسایی کند.

​تست هوش های چندگانه فرزندمان و روش های افزایش هر یک از هوش‌ها

​تست هوش های چندگانه فرزندمان و روش های افزایش هر یک از هوش‌ها

آیا کودک شما با هوش است؟        اگر باهوش است ......... با کدام هوش است؟ تست هوش های چندگانه فرزندمان و روش های افزایش هر یک از هوش‌ها